من اینجا بس دلم تنگ است : اخوان ثالث

من اینجا بس دلم تنگ است : اخوان ثالث

 

من اینجا بس دلم تنگ است !
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ بسان رَهنوردانی که در افسانه‌ها گویند
گرفته کولبارِ زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز


سه ره پیداست،
نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندر
حدیثی کَش نمی‌خوانی بر آن دیگر                  
نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش نام
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام

ادامه نوشته

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد…

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌… نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع

شاعر معاصر که در سال 1384 و در سن 23 سالگی درگذشت.

  گنگیه

   گنگیه

    پیرکی لال، سحرگاه به طفلی اَلکَن             

    می شنیدم که بدین نوع همی راند سخن

   کای ز زلفت صصصبحم شاشاشام تاریک      

    وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن

   تتتریاکی ام و از شششهد للبت                

   صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن

    طفل گفتا مممن را تو تو تقلید مکن         

    گگگمشو ز برم ای کککمتر از زن

    می می خواهی مممشتی به ککلّت بزنم      

     که بیفتد مممغزت   می میان ددهن

    پیر گفتا که و ولله که معلوم است این          

    که که زادم من بیچاره ز مادر الکن

   هه هه هفتادو هه هشتاد و سه سال است فزون 

    گُ گُ گُنگ و لا لا لالم به به خلّاق زَمَن 

    طفل گفتا خخدا را صصصدبار ششکر         

    که برستم به جهان از مَ مَلال و مِ مِحَن

   مَ مَ من هم گُ گ گُنگم مِ مِ مثل توتوتو    

    توتوتو هم  گُگگُنگی م ِم ِمِثل مَ مَ من

                           قا آنی شیرازی-شاعر قرن سیزدهم

باهم باشیم

با من از عشق بگو

بیا فراموش کنیم تلخی ها را

بیا چشم ببندیم بر این روزهای اضطراب و تشویش

بیا پشت کنیم به دنیا و بدی هایش

بیا فراموش کنیم آدم ها و حرف هایشان را

ندیده بگیریم نگاه های کنجکاوشان را

این زندگی

چشم به هم زدنیست

کوتاه تر از آنچه که فکرش را بکنی

آنقدر کوتاه

که اگر تک تک ثانیه ها و دقایقش را نیز با هم باشیم

باز هم کم است

چشم از دنیا و آدم هایش بگیر

چشم بدوز در چشمانم

بیا به با هم بودن فکر کنیم

کشف کنیم چگونه شاد تر بودن را

 .

این ثانیه های در گذر

و این زمان اندک را

صرف هیچ چیزی جز شادی نباید کرد

شعری از حسین بناهی

مگسی را کشتم 

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

حسین پناهی

غزلی از حافظ

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشو از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبعسخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلکزهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جامنی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنویگوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخورگفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنیدزان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیستیا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کردآصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

چه سود ؟

بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن ،چه سود

گر نرفتی سوی او تو در زمان بودنش
خانه صاحب عزا تا صبح خوابیدن، چه سود

زنده را زنده است اکنون قدرش را بدان 
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود

زنده را در زندگی باید بدرد او رسید 
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبت دست پیران راعزیز من ببوس
ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده ها غم خوار باش
ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود

سروده ای زیبا از فیض کاشانی

بیاتا مونس هم ، یار هم ، غمخوار هم باشیم
انیس جان هم ، فرسوده و بیمار هم باشیم

شب آید ، شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم
شود چون روز ، دست و پای هم ، در کار هم باشیم

دوای هم ، شفای هم ، برای هم ، فدای هم
دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلدار هم باشیم

بهم یک تن شویم و یک دل و یکرنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم و دوشِ بارِ هم باشیم

جدایی را نباشد زَهره ای تا در میان آید
بهم آریم سَر ،  بر گِرد هم ، پَرگار هم باشیم

حیات یکدگر باشیم و بهر یکدگر میریم
گهی خندان زِهم ، گه خسته و افگار هم باشیم

به وقت هوشیاری عقل کُل گردیم  بهر هم
چو وقتی مستی آید ، ساغرِ سرشارِ هم باشیم

شویم از نغمه سازی عندلیبِ غم سُرای هم
به رنگ و بوی یکدیگر ، گل گلزار هم باشیم

به جمیعت پناه آریم از بادِ پریشانی
اگر غفلت کند آهنگِ ما ، هشیار هم باشیم

برای دیده بانی خواب را  بَر خویشتن بندیم 
زِ بهر پاسبانی ، دیده بیدار هم باشیم

جمال یکدگر گردیم و عیب یکدگر پوشیم
قَبا و جُبّه و پیراهن و دَستارِ هم باشیم

غم هم ، شادی هم ، دین هم ، دنیای هم گردیم
بلای یکدگر را چاره و ناچار هم باشیم

بلاگردان هم گردیده ، گِردِ یکدگر گردیم 
شده قربان هم از جان و مِنّت دار هم باشیم

یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا ، یک کرده ، خدمتکار هم باشیم

نمی بینم بجز تو همدمی ای "فیض" در عالم
بیا دمساز هم ، گنجینه اسرار هم باشیم

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم
چیزی به جز یک بهت بی معنا نمی بینم

دنیا به زشتی های پلک فهم من خندید
شاید شبیه مردم دنیا نمی بینم

گنجشک روحم لابه لای شاخه ها یخ زد
نه! سنگ هم در دست آدم ها نمی بینم

تصویری از تبعیض سرد چشم ها، آری
در این برودت ذره ای گرما نمی بینم

در منطق این شبه آدم های قلابی
جایی برای عشق هم حتی نمی بینم

گم شد صدایم در گلوی بادها، مردم
در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم.

"فرهاد صفریان"

مناظره ی خدا وانسان(علامه اقبال)

خـــدا

جهـــان را ز یک اب گل آفــریــدم        تـو ایـران وتـاتـار وزنگ آفــریـدی

مـــن از خاک پــولاد نـاب آفــریدم       تـو شـمشــیر وتیر وتفنگ آفــریدی

تبـــر آفـــریـدی نهـــال چمـــن را

قفس ســاختی طائر نغمــه زن را

 

انســان.

تو شب آفـــریدی چــراغ آفــریـدم       ســـفال آفــریـدی ایــاغ آفــریدم

بیــابـان وکهســار وراغ آفـــریدی      خیــابان وگلــزار وبـاغ آفــریدم

مــن آنم که از سنگ آئینه ســازم       من آنم که از زهر نوشینه سازم.

آهسته آهسته

بهار عمر می گردد خزان آهسته آهسته

شود اسرار پنهانی عیان آهسته آهسته

فریب خوان الوان جهان مخور جانا

که مهمان کش بود این میزبان آهسته آهسته

مناز ای گل به زیبایی که همچون تو در این گلشن

بسی پرورد و چید این باغبان آهسته آهسته

بگو ای کاروان سالار غم، محمل نشینان را

به مقصد می رسد این کاروان آهسته آهسته

توانایی و برنایی نماند جاودان هرگز

شود پیر عاقبت هر نوجوان آهسته آهسته

از این بالا نشینی ها مشو غره

که چرخ دون کشد از زیر پایت نردبان آهسته آهسته

زسوز آه مظلومان بترس ای صاحب قدرت

رسد این ناله ها بر آسمان آهسته آهسته

به زیر با ر سنگین زمانه عاقبت

که سرو قامتت گردد کمان آهسته آهسته

من از تو راه برگشتی ندارم

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

ادامه نوشته

پدر وپسر

|پدری با پسرش گفت به خشم 

که تو آدم نشوی خاک به سر 

گر کسان جامعه خیر و شرند 

از سر و روی تو بارد همه شر 

حیف از آن عمر که ای بی سروپا 

در پی تربیتت کردم سر 

دل فرزند از این حرف شکست 

بی خبر روز دیگر کرد سفر 

رفت از آن شهر به شهری که شود 

فارغ از سرزنش تلخ پدر 

مدتی گشت پس از تلخ ها 

زندگی گشت به کامش چو شکر 

از قضا منسب بالایی یافت 

حاکم شهر شد و صاحب زر 

بعد چندی که از این روز گذشت 

داد دستور به احضار پدر 

پدرش آمد از راه دراز 

نزد حاکم شد و بشناخت پسر 

پسر از غایت خودخواهی و کبر 

بر سر و پای وی افکند نظر 

گفت:"ای پیر شناسی من را؟" 

گفت:"کی میروی از یاد پدر؟" 

گفت:"گفتی که من آدم نشوم  

حالیا منسب و جاهم بنگر" 

پیر خندید و سرش داد تکان 

گفت این حرف و روان شد از در 

"من نگفتم که تو حاکم نشوی 

من بگفتم که تو آدم نشوی خاک به سر"

سرود ويژه شهرستان خواف  

سرود ويژه شهرستان خواف  

شعر: عبدالجليل كريم پور

آهنگ : دكتر محمد حق گو

خواننده: حميد هادي

شمس الله پونه - حبيب توكلي - مرتضي تاجيك


         (خواف)

خواف ما ديار مهرباني است

شهر ما بهشت جاوداني است

شهر عارفان عشق و زندگي

شهر مردمان پاك بندگي

جلوه ي هنر در آن

راز پر ثمر در آن

خواف من بمان بمان

جاودانه در زمان

شور مسجد ملك ، شوكت غياثيه

چرخ آسباد آن ، آشناي باديه

مجد و حافظ ابرويش ، زينت ديار ما

وحدت و صفا بود ، عشق ما قرار ما

خواف من بمان ، بمان

جاودانه در زمان

 

حافظا  می خور و رندی کن وخوش باش ولی       

             دام تزویر مکن چون دگران قرآن را 

 

شعری زیبا از فردوسی به یاد این ابر مرد تاریخ ایران زمین

  در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

ھمه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مھر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

ھمه بنده ناب یزدان پاک
ھمه دل پر از مھر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نھاد

بزرگی به مردی و فرھنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و ھوش ما
چه شد مھر میھن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
ھمه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

من اگر برخیزم

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
 . .
. . .
من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها،
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست.

چه کسی می‌خواهد
من و تو «ما» نشویم
خانه‌اش ویران باد!

من اگر «ما» نشوم، تنهایم
تو اگر «ما» نشوی،
                        ـ خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون
                                     ـ آویزد
. . .
. . .

حمید مصدق
از منظومۀ «آبی، خاکستری، سیاه»

لیلی و مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست  / بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود / فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او / پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای / بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای / وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی / دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن / من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم / این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم / در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی / من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم / صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد / گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت / غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی / دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی / در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود / درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم / صد چو لیلا کشته در راهت کنم

http://mehdigh051.blogfa.com

شعری از احمد شاملو (ادبیات کودکان)

پریا

 

احمد شاملو

 

یكی بود یكی نبود

زیر گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می كردن پریا

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

گیس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكی ترك.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

ادامه نوشته

اهدائي جناب مولوي رحيمي به مردم شریف لاج



                                           لاج شریف و لاج پر هنر


مرحبا صـــد مرحــــبا اي اهل لاج پر هــنر                نامتان اندر سماء خواف چون شمس و قمر


اهل خير و شوق و ذوق و با سخاوت بوده اند          خواف و بالا خواف و پايين خواف را نور بصر

هر كجا كامل بود دشمن بگويد عيب آن           دشمنانش كرده اند «تكليف لاجي» را سمر


مي شنيدم از بزرگي كو چنين فرموده است    چون به سوي لاج رفتي خيز بردار اي پسر


لاج دارد سبقتي اندر سخاوت خواف را            زين سبب تكليف لاجي افتخار است اي پدر



زين به بعد اعلام مي داريم جمعاً يكصدا            لاجيان مهمان نوازند چون ابوبكر و عمر


تكيه گاه خواف و بالاخواف باشد لاج ما           يوسفش را ما خريداريم چو اقوام دگر


جايگاه دين و آيين است لاج پر شريف        عشق بوبكر و عمر و عثمان و حيدر در جگر


رحمت حق بر روان پاك حاجي احمدي               مظهــر خيـــر و صلاحِ لاجيـــان پر ثمــر


مرحبا بر اين جوانان تو اي لاج عزيز                سينه هاشان پر ز عشق و شوق و هم شور و شرر


حوزه ي دارالعلوم و هم جناب مولوي             شكر گويان شما هستند در شام و سحر


اي رحيمي شمّه‌يي گفتي زخوبی های لاج      مورچه را پاي ملخ نزد سليمان كوه زر

شکی در گذرگاه تاریخ tفريدون مشيري

شکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرتِ قابیل
 
گشت آلوده به خون حضرتِ هابیل

از همان روزی که فرزندانِ آدم

صدر پیغام‌آورانِ حضرتِ باریتعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود، گرچه آدم زنده بود.
 
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند.
 
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند.
 
آدمیت مرده بود.
 
بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب، گشت و گشت.
 
قرنها از مرگ آدم هم گذشت، ای دریغ، آدمیت برنگشت.
 
قرن ما، روزگار مرگِ انسانیت است.
 
سینه ی دنیا، ز خوبی‌ها تهی است.
 
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است.
 
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست.
 
قرن موسی چمبه هاست.
 
من که از پژمردنِ یک شاخه گل، از نگاهِ ساکتِ یک کودکِ بیمار، 
 
از فغانِ یک قناری در قفس، از غم یک مرد در زنجیر، حتی قاتلی بر دار
 
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

واندرین ایام، زهرم در پیاله، اشکم در سبوست.
 
مرگ او را از کجا باور کنم؟
 
صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست.وای، جنگل را بیابان می‌کنند.
 
دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند.
 
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
 
آنچه این نامردمان با جانِ انسان می‌کنند.
 
صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست.
 
فرض کن مرگِ قناری در قفس هم مرگ نیست.

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست.
 
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست.

در کویری سوت و کور، در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
 
صحبت از مرگِ محبت، مرگِ عشق
 
گفتگو از مرگِ انسانیت است.

                                                                               فریدون مشیری

اهل دانشگاهم. سهراب سپهری

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی‌ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست
من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آن‌ها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!
 
گنجینه ی شعر (علی)
 

غزلیات مولانا(در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی)

در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی
دوش شب با کی بدی که چو سحر می خندی
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکفتی چو شجر می خندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستی و چو زر می خندی
مست و خندان ز خرابات خدا می آیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر می خندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریده ست خدا
لیک امروز مها نوع دگر می خندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گل تر می خندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می خندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می تازی
آفتابی تو که بر قرص قمر می خندی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر می خندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی
از میان عدم و محو برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر می خندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست
تویی آن شیر که بر جوع بقر می خندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست
رحمت است آنک تو بر خون جگر می خندی
آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر می خندی
دو سه بیتی که بمانده ست بگو مستانه
ای که تو بر دل بی زیر و زبر می خندی

درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم (دیوان شمس)

درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم

مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم

دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی

چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم

مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب‌ها

که چندین سال من کشتی در این خشکی همی‌رانم

بیا ای جان تویی موسی وین قالب عصای تو

چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم

تویی عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل

چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم

منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر

چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم

خداوند خداوندان و صورت ساز بی‌صورت

چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی‌دانم

گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله

گهی میزان بی‌سنگم گهی هم سنگ و میزانم

زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من

گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم

هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند

نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم

 

خدا خود میر مجلس بود، من در لامکان خسرو

کاش فقط شبی را اینگونه می‌دیدم تا شب‌های باقی عمرم، روشن‌تر از صبح یقین باشد.

 

 

نمی‌دانم چه محفل بود، شب جایی که من بودم

به هرسو رقص بسمل بود، شب جایی که من بودم

 

پری پیکر، نگار سرو قد، لاله رخساری

همه جا آفت دل بود، شب جایی که من بودم

 

رقیبان گوش بر آواز و او در ناز و من ترسان

سخن گفتن چه مشکل بود، شب جایی که من بودم

 

خدا خود میر مجلس بود، من در لامکان خسرو

محمد شمع محفل بود، شب جایی که من بودم

 

امیر خسرو دهلوی

 

غزلی از مولانا جلال الدین بلخی

حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

ضمن عرض سلام خدمت دوستان عزیز یکی از دلایل انتخاب این غزل علاوه بر زیبایی  خود غزل این بود که یادی هم از استاد ومهمان عالیقدر جناب حافظ حسین رزم آرا کرده باشیم که با لحن زیبای خودشان با خواندن این غزل در ماه مبارک رمضان ۵/۹۰ ما را به فیض رساندند توفیق روز افزون ایشان وعلمای اسلام را از خداوند منان خواستاریم.

ادامه نوشته

خاطره ای شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی

 

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.

عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»


  به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد .
این جهانی که همش مضحکه و تکراره
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!
چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان
به شمعی و سکوتی قانعند .
من می خوام برگردم به کودکی
نمی شه . کفش برگشت به پامون کوچیکه
پل برگشت توان وزن ما رو نداره

پناهی روحش شاد(سایت تابناک)

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا ** روحش شاد
ارسالی توسط قربانعلی یوسفی

دریغا کو مسلمانی

دریغا کو مسلمانی

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی
ازین آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی
دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی
فرو شد آفتاب دین برآمد روز بی‌دینان
کجا شد درد بودردا و آن اسلام سلمانی
جهان یکسر همه پر دیو و پر غولند و امت را
که یارد کرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی
بمیرید از چنین جانی کزو کفر و هوا خیزد
ازیرا در جهان جانها فرو ناید مسلمانی
سنایی

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
برو ای شکر کین نعمت ز حد شکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او گهی هم کار می آید
روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد
علمهاتان نگون گردد که آن بسیار می آید
در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی
که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید

مولوی 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
 
در ادامه ی مطلب بقیه شعر وزندگینامه ی سیمین را نیز مطالعه فرمایید.
منبع : مرجع زندگی نامه مردان پارس- بزرگان سرزمین پارس             http://www.persian-man.ir
ادامه نوشته

مست وهوشیار

            مست وهوشیار                                                            

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 شاعر :اختر چرخ فلک بانو پروین اعتصامی روحش شاد