ابو سعید ابوالخیر

ازویژگیهای جالب ایشون بوده که محبتشون رواز مسلمون وغیر مسلمون دریغ نمی کردند-روزی درراه عده ای جوون مست ومطرب تارشون رو برسرشیخ می کوبند وتار وسرشیخ می شکند مریدا ن همراه  شیخ بانفرین قصدجون اون جوونا رو میکنن شیخ مانع میشه ودست به دعا برمیداره ومیگه "خدایاهمونطورکه تواین دنیا این جوونا شادماننددرآخرت هم شادشون کن-جوونا با دیدن این بزرگواری ومحبت با توبه به پای شیخ می افتند-شیخ میگویدغم سرشکسته من نیست که خوب می شود غم من تارشکسته شماست وجوانان شادان درکنارش می روند . آفرین بر ظرفیت شیخ

از شبنم عشق خاک آدم گل شد
بس فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی

و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی

روزی دو هزار بنده آزاد کنی

به زان نبود که خاطری شاد کنی

قومی ز خیال در غرور افتادند

و ندر طلب حور و قصور افتادند

قومی متشککند و قومی به یقین

از کوی تو دور دور دور افتادند

ممنون از مهدی عزیز

بخندیم

 هر چند طنز خیلی کم در وبلاگم می ذارم اما صرفا برای شادکردنتان و ظرافت ادبی موجود در متن

تقدیم به شما

قبل از ازدواج


پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!

-


-

بعد از ازدواج
-

-


-

- - کاری نداره! از پایین به بالا بخون!

حکایتی از گلستان

یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزی ست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائکه در گذشتی


فراموشت نکر دایزد در آن حال         که بودی نطفه مدفون مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و ادراک      جمال و نطق و رای و فکرت و هوش

ده انگشتت مرتب کرد بر کف         دو بازویت مرکب ساخت بر دوش

کنون پنداری ای ناچیز همت           که خواهد کردنت روزی فراموش

فرصتها مانند ابرند می گذرند

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه

 

 مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود.  به نزد کشاورز رفت تا از او

 اجازه بگيره، کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو

بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در

 طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد.

فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت

گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در

 تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر

ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه،

بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در

پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

 اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي

 

مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم

نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده

ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن

(معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.

 براي همين، هميشه شانس هایت رو درياب!

 

در همه سنگی نباشد زر و سیم

 

پادشاهی پسر را به ادیبی داد وگفت :این فرزندتو است ،تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش.گفت :فرمانبردارم.سالی چند براو سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند.

ملک دانشمند را مواخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا بجا نیاوردی.

گفت:بر رای خداوند پوشیده نماند که تربیت یکسان است ولیکن طبایع مختلف.

گرچه سیم وزر ز سنگ آید همی                                          

در همه سنگی نباشد زر و سیم

بر همه عالم همی تابد سهیل                                          

جایی انبان می کند جایی ادیم

نامه عجیب مرد ثروتمند به همسرش

این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری می رود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور می شود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل …

جولیای عزیزم سلام …
بهترین آرزوها را برایت دارم همسر مهربانم.همان طور که پیش بینی
می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها
می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو
را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرت
حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها
که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند
محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم
“روبرتو”‌ که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات
مرا از تو دریافت کند وبه من برساند . با او همکاری کن تا جعبه
مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را
خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز‍
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش
مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.
.
.
.
.
نامه را خواندید؟
اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید :
پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود
که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را بخواند! “یک خط در میان”
حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید
تا به اصل ماجرا پی ببرید!!!!

منبع : ایران ویج

حکایتی زیبا از کلیله و دمنه درباره انتخاب دوست

 

لاک پشتی بود که با عقربی در نزدیکی همدیگر زندگی می کردند . آن دو به هم عادت کرده بودند . روزی از روزها در محل زندگی آنها اتفاقی افتاد و زندگی آنها را به خطر انداخت . آنها مجبور شدند به محل دیگری کوچ کنند . لاک پشت و عقرب با هم حرکت کردند و بعد از طی مسافتی طولانی به رودخانه ای رسیدند . تا چشم عقرب به رودخانه افتاد ، در جای خود آرام ایستاد و به لاک پشت گفت : " می بینی که چقدر بد شانس هستم ؟ " لاک پشت گفت : " مگر چه شده ؟ موضوع چیست ؟ " عقرب گفت : " من الان نه راه پیش دارم و نه راه پس / اگر جلو بروم ، در رودخانه غرق می شوم ، اگر هم برگردم از تو جدا می شوم . "
لاک پشت گفت : " ناراحت نباش . ما با هم دوست هستیم ، پس باید در غم و شادی به یكدیگر کمک کنیم . من می توانم به آسانی از رودخانه عبور کنم . بنابراین تو می توانی بر پشت من سوار شوی و با هم از رودخانه عبور کنیم . مگر نمی دانی که بزرگان گفته اند :
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
عقرب گفت : " خدا خیرت دهد دوست وفادارم . باید بتوانم روزی محبت تو را جبران کنم . "
سپس عقرب بر پشت لاک پشت سوار شد و لاک پشت شنا کنان حرکت کرد . پعد از چند لحظه لاک پشت احساس کرد که چیزی دارد پشتش را خراش می دهد . لاک پشت از عقرب پرسید : " آن بالا چکار می کنی ؟ این سر و صداها از چیست ؟ "
عقرب پاسخ داد : " چیز مهمی نیست . سعی می کنم جای مناسبی پیدا کنم تا بتوانم تو را نیش بزنم . "
لاک پشت که متعجب شده بود ، با ناراحتی گفت : " ای موجود بی رحم و بی انصاف ! من زندگی ام را برای نجات تو به خطر انداخته ام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم ، با این وجود ، تو می خواهی مرا نیش بزنی ؟ هرچند که نیش تو بر پشت من هیچ اثری ندارد . نه به آنکه دم از دوستی می زنی و نه به آنکه می خواهی جان مرا بگیری . دلیل این همه خیانت و بدخواهی ات چیست ؟ "

 

عقرب گفت از تو انتظار این حرفها را نداشتم . من در حق تو هیچ خیانتی نکردم و بدخواه تو نیستم . حقیقت این است که طبیعت آتش ، سوزاندن است . آتش همه چیز را حتی نزدیکترین دوستانش را می سوزاند . طبیعت من هم نیش زدن است ، وگرنه من با تو دشمن نیستم ، بلکه با تو دوست هستم و خواهم بود . نشنیده ای که گفته اند :
نیش عقزب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است
لاک پشت حرفهای عقرب را تأیید کرد و گفت : " تو راست می گویی . تقصیر من است که از بین این همه حیوان ، تو را به عنوان دوست انتخاب کرده ام . هرچقدر به تو خوبی کنم ، باز هم طبیعت تو وحشیانه است . من نمی خواهم با تو دوست باشم . تنها بودن بهتر از آن است که دوستی مانند تو داشته باشم .
لاک پشت این حرفها را گفت و عقرب را از پشتش به داخل رودخانه انداخت و به راه خود ادامه داد .

پندها:
دوستی بـا مردم دانـا نكوست
دشمن دانا به از نـادان دوست
دشـمن دانــا بلندت مــی ‎كند
بر زمینت می‎ زند نادان دوست

یكى از معیارهاى مهم در انتخاب دوست این است كه او داراى حسن خلق، رفتار پسندیده، تواضع و فروتنى و اوصاف نیكو باشد. فردى كه از این اوصاف برخوردار نباشد لایق ارتباط و پیوند دوستى نیست چون اعمال ناشایست او حاكى از نیّات پلیدى است كه در باطن اوست.
معیار دیگرى كه در انتخاب دوست باید لحاظ گردد میزان علم و آگاهى و عقل و اندیشه اوست. دوست آگاه و عاقل مایه خوشبختى و سعادت و رفیق سفیه و جاهل اسباب ناراحتى و رنج را فراهم خواهد نمود. چون اوّلى با درایت خویش و آگاهى و معرفتى كه دارد در انجام اعمال خود تمام جوانب كار را درنظر دارد كه هم براى خود و هم براى نزدیكان و دوستانش معضل یا مشكلى را ایجاد نكرده بلكه مشكلات موجود را رفع مىكند امّا دوّمى با علم اندك و عدم تدبیر و دوراندیشى و استفاده نكردن بجا از عقل و اندیشه نه تنها قدرت از میان برداشتن مشكلات را در زندگى ندارد بلكه با سفاهت خویش موانعى را براى خود و دوستان در مسیر پیشرفت زندگى ایجاد می كند. چه بسا نیّتى خیر در ذهن داشته باشد تا اینكه كار خیرى در حق دوستان انجام دهد و لیكن بر اثر كج فهمى و كم خردى عملى به زیان او انجام می دهد.

مسلمان کیست

 
 
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :


بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟


همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،


بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت :


آری من مسلمانم


جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند


قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام


آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ،پیرمرد و جوان مشغول


قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد


بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد جوان با چاقوی خون آلود به مسجد


بازگشت و باز پرسید :


آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟


افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده


نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :


چرا نگاه می کنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!


به اروپا رفتم اسلام بود مسلمان نبود ، به ايران آمدم همه مسلمان بودند ولي اسلام نبود!!!


*سيد جمال الدين اسد آبادي*

حکایاتی از کشکول شیخ بهایی

 

- مردی زمینش را به مبلغی فروخت و در برابر آن اسبی خرید . حکیمی به او رسید و گفت: "دانستی که چه معامله‌ایی کردی؟ چیزی را که به آن سرگین می‌دادی و در برابرش جو می‌گرفتی، با چیزی عوض کردی که باید به آن جو بدهی و در برابرش سرگین بگیری! "

 

- یکی از یکی دیگر درخواست کرد، تا مبلغی را با مهلت یک ماهه به او قرض دهد . آن یکی گفت: "اکنون مبلغی را که می‌خواهی ندارم . اما می‌توانم به جای یک ماه به تو یک سال مهلت بدهم! "

 

- پارسایی مقداری گندم برای پیرمرد آسیابانی برد و به او گفت: "هر چه سریع‌تر گندم‌های مرا آرد کن، اگر نه نفرین می‌کنم تا الاغ تو به صورت سنگی درآید." آسیابان پیر ، نگاهی به او کرد و گفت: "اگر راست می‌گویی، الاغ را رها کن و دعا کن تا گندم‌هایت به صورت آرد درآید!"

 

- مردی به صاحبخانه‌ی خود گفت: "زحمت بکشید و ستون این سقف را تعمیر کنید که به شدت صدای شکستگی می‌کند." صاحبخانه گفت: "نگران نباش، ستون در حال ذکر گفتن است!" مرد گفت: "البته که نگران نیستم ، فقط می‌ترسم نازک دلی در او ایجاد شود و سجده کند! "

 

منبع:

مجموعه کتاب‌های مترو ، ش 37 ، مهدی تمیزی .

 

ادامه نوشته

داستانی زیبا!


 
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم.
یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.
توضیح:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

فقیر کیست؟

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند پسرش را به مناطق روستایی برد تا او

دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.

 

آنان دو روز و  شب را  در  مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر  کردند و  سپس

به شهر بازگشتند.

 

در نیمه های راه پدر از فرزندش پرسید:....................................

ادامه نوشته

داستان آسیابان را فراموش نکن

 سر در همه دادگاه های آلمان ، لوحی از سنگ نصب کرده بودند که روی آن حکّ شده بود : داستان آسیابان را فراموش نکن و ماجرایی که دلیل و انگیزه شد برای صدور بخشنامه نصب این لوح سنگی با این پیام و اخطار ، این بود که در نقطه ای خارج از یکی از شهرهای آلمان ، مرد آسیابانی که به تنهایی ، سرگرم کار خود درون آسیابش بود ، نا گهان فریاد و صدای ناهنجاری را شنید که خواهان کمک و نجات بود . آسیابان ، سراسیمه و شتابزده ، از آسیاب خارج شد و به سمت صدا رفت .

پشت دیوار آسیاب ، پیکر خون آلوده مردی بر زمین افتاده را دید............

ادامه نوشته

شناخت شیطان

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد.
نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد.
دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند.
دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد.
مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت:"تو شیطان هستی!"
ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
ادامه نوشته

شيخ صنعان از «منطق‌الطير»

گـر مريــد راه عشـقي فکــر بدنـامي مکن                 شيخ صنعان خرقه رهن خانۀ خمّار داشت                                                           

حافظ شيخ صنعان پير صاحب کمال و پيشواي مردم زمان خويش بود و قريب پنجاه سال در کعبه اقامت داشت. هرکس به حلقۀ ارادت او درمي‌آمد از رياضت و عبادت نمي‌آسود. شيخ خود نيز هيچ سنّتي را فرو نمي‌گذاشت و نماز و روزۀ بي‌حد به‌جا مي‌آورد. پنجاه بار حج کرده و در کشف اسرار به مقام کرامت رسيده بود. هر که بيماري و سستي يافتي     از دم او تـنــدرستـــي يـــافتــي پيشوايي کـه در پيش آمدنــد     پيش او از خويش بي‌خويش آمدند مي‌کند. از اين خواب آشفته گشت و دانست که راه دشواري در پيش دارد که جان به‌در بردن از آن آسان نيست. انديشيد که اگر به‌هنگام در اين بي‌راهه قدم نهد راه تاريک بر وي روشن گردد و اگر سستي کند هميشه در عقوبت و شکنجه خواهد ماند. آخرالامر به رفتن مصمم گشت و مطلب را با مريدان در ميان گذاشت و گفت بايد زودتر قدم در راه بنهم و عزم سفر روم کنم تا تعبير خوابم معلوم گردد. ياران در سفر با وي همراه گشتند و به خاک روم قدم گذاشتند و همه‌جا سير مي‌کردند تا ناگهان در ايواني دختر ترسائي ديدند چون آفتاب درخشان:

 هـر دو چشمش فتنـۀ عشاق بود     هر دو ابــرويـش بـه‌خوبي طاق بود

روي او از زيــر زلـف تــابـدار                  بـــود آتـش‌پــــــاره‌اي بـــس آبـــدار

هر که سوي چشم او تشنه شدي       در دلـش هر مژه چون دشنــه شدي

 چاه سيمين بر زنخدان داشت او      همچو عيسي بر سخن جان داشت او

دختر چون نقاب سياه از چهره بر گرفت آتش به جان شيخ انداخت و عشقش چنان او را از پا درآورد که هر چه داشت سربسر از دست داد. حتي ايمان و عافيت فروخت و رسوائي خريد. عشق به‌حدّي بر وجودش چيره شد که از دل و جان نيز بيزار گشت.

چون مريدان، او را به اين حال زار ديدند حيران و سرگردان برجاي ماندند ............

ادامه نوشته

داستان جالب

 

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي 

سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد

ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي 

هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد،

شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي

جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته 

مي‌کشيد، نيمي از ماه

سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو 

گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي 

سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او

خداحافظي کنمکنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند

زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من 

برگشت و با چهره‌اي متعجب،

آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه

دادم

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه

داد
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 

گفتم: نه گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نه گفت: تا حالا به يک

کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نه گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟

گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ 

گفتم: نه ! 

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 

با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! 

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... 

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان 

جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را

گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟ 

جواب دادم: نه ! 

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

http://www.asheghane-n.blogfa.com/

حکایت

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که

 متوجه شودجلونمازش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:

 هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟

 مجنون به خود آمد و گفت:

 من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي

چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم ؟؟؟

خاطره ای شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی

 

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.

عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»


  به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد .
این جهانی که همش مضحکه و تکراره
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!
چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان
به شمعی و سکوتی قانعند .
من می خوام برگردم به کودکی
نمی شه . کفش برگشت به پامون کوچیکه
پل برگشت توان وزن ما رو نداره

پناهی روحش شاد(سایت تابناک)

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا ** روحش شاد
ارسالی توسط قربانعلی یوسفی

اسب سیاه وسفید

اسب سیاه وسفید

دو تا دوست  کنار هم نشسته بودند و مسابقه ای اسب دوانی را با هم از تلویزیون تماشا می کردند . یکی ازآنها به دیگری گفت بیا با هم شرط ببندیم که کدام یک زودتر به مقصد می رسد دوستش با اندکی تامل گفت باشد .اولی گفت من می گویم اسب سفید برنده خواهد شد ودومی گفت نه اسب سیاه  وبا هم قرار گذاشتند هر کس که درست گفت مبلغ ۱۰۰هزار تومان از دیگری بگیرد .بالاخره  مسابقه شروع شد و اسب سفید برنده شد .وشخص دوم ۱۰۰هزار تومان را به اولی داد او پس از لختی مبلغ را بر گرداند وگفت من این فیلم را قبلا دیده بودم ومی دانستم که اسب سفید برنده خواهد شد وپولت را نمی خواهم .شخص دومی گفت نه دوست من پول را در جیبت بگذار چون من چندین دفعه این فیلم را دیده بودم اما گفتم شاید امروز اتفاقی بیفتد واسب سیاه برنده شود وبه پیروزی سفید بر سیاه شک کردم.

آری در زندگی  کنونی نیز موضوعاتی این چنین به وضوح به چشم می خورد،به عنوان مثال تمامی جوانان عاقبت یک فرد معتاد و جهنمی که برای خود وخانواده ی خود درست کرده است را می بینند  با همین وجود در دام این بلای خانمان سوز گرفتار  می شوند و دلیل ان این است که خود را از دیگران مستثنا می دانند وگمان می کنند آنها دچار مشکل نخواهند شد واین در حالی است که چندین وچند مورد مسابقه ی این چنینی را دیده اند واز نتیجه ی آن آگاهی  کامل دارند.جوانان ما باید بدانند که از انرژی جوانی در راه پیش برد  اهداف اسلامی وانسانی خود استفاده کنند وگرنه این گوهر بی بدیل را به راحتی ازکف خواهند داد.

هر سد و مانعی ممکن است موقعییتی برای تغییر زندگی انسان باشد.

 

در زمان های گذشته حاکمی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که واکنش مردم را ببیند،خودش را در جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان نظامیان وندیمان ثروت مند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند و بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد؛حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است با این حال،هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت نزدیک غروب یکی از روستاییان نزدیک سنگ رسید؛در حالی که بر پشتش بار میوه و سبزیجات بود،بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد؛ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای دید؛کیسه را باز کرد و در آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد.

حاکم در آن یادداشت نوشته بودهر سد و مانعی ممکن است موقعییتی برای تغییر زندگی انسان باشد».راستی،شما چقدر از سختی های پیش رویتان از پیشرفت استفاده می کنید؟؟

آفت ها در کمین نعمت ها

آفت ها در کمین نعمت ها

یکی از ویژگی های دنیا این است که در پس نعمت های آن، مشکلات و گرفتاری هایی نیز کمین کرده است. بر این اساس، نعمتی در جهان نیست که از آفت ها و خطرها در امان باشد. به تعبیر شیوای حضرت علی علیه السلام : «در هر جرعه ای (از نعمت های دنیا)، اندوهی گلوگیر و در هر لقمه ای، استخوان شکسته ای قرار دارد.» یکی از این نعمت های خدادادی، موهبت «زیبایی» است که گاهی صاحب خود را به سختی های بسیاری دچار می کند. مولوی در دفتر پنجم مثنوی، در این باره حکایتی چنین دارد: «روزی حکیمی برای گشت و گذار روانه صحرا شد و در آن دشت جان افزا، طاووسی را دید که پرهای خود را می کَند. حکیم که از کار او تعجب کرده بود، دلیل این امر را می پرسد و می افزاید: چگونه راضی می شوی که چنین زیورهای زیبایی را از خود دور کنی و روی خاک بریزی؟! هیچ می دانی که حافظان و قاریان قرآن، پرهای تو را میان قرآن کریم می نهند و مردم برای پرهای تو ارزش فراوانی قائل می شوند؟ طاووس در پاسخ می گوید: ای حکیم! هیچ می دانی که به خاطر همین پرهای زیبا و رنگارنگ، چه بلاها که از سوی مردمان به من می رسد و بر اثر طمع آنها، چه گرفتاری ها که در من پدید آمده است».

ای بسا صیاد بی رحمت مدام بهر این پرها نهد هر سُوم دام
چند تیرانداز بهر بال ها تیر سوی من کشد اندر هوا

از این حکایت می توان استفاده کرد که نعمت های دنیوی، ارزش دل بستگی ندارد و حتی نمی توان به جذاب ترینِ این نعمت ها که زیبایی است، بالید و فخر فروخت؛ زیرا نعمت زیبایی به طور طبیعی سبب «طمع ورزی» دیگران می شود و مشکلات فراوانی را برای شخص در پی خواهد داشت.

مولانا در مثنوی خویش چنین می سراید:

دشمن طاووس آمد پرّ او ای بسا شه را بکشته فرّ او
گفت من آن آهُوَم کز ناف من ریخت این صیاد، خون صاف من
ای من آن روباه صحرا کز کمین سر بریدندش برای پوستین
ای من آن پیلی که زخم پیل بان ریخت خونم از برای استخوان

پیام متن:

1. از آفت هایی که در پس نعمت های مادی کمین کرده اند، غافل نشویم.

2. نعمت های خالص و به دور از سختی و رنج را تنها در بهشت برین می توان یافت. پس نعمت های دنیوی را به درستی به کار گیریم و در عین حال، به آنها دل نبندیم.

برای بهره گیری بهتر از مطالب به ادامه مراجعه فرمایید

 

ادامه نوشته

گربه کجاست، خواجه و غلام بخیل، مرد بخیل و درهم و دینار، مرد کوفی و کودکان!

گربه کجاست، خواجه و غلام بخیل، مرد بخیل و درهم و دینار، مرد کوفی و کودکان!
پس گربه کجاست ؟؟؟
یک روز بهلول یک من ( سه کیلوگرم) گوشت خرید ، به خانه برد ، به زنش گفت : من امشب مهمان دارم این یک من گوشت را برای شام آنان کباب کن!
پس از رفتن او ، زنش بلافاصله گوشت ها را کباب کرد و چند نفر از خانم های همسایه را دعوت کرد و با هم کباب سیری خوردند.
شب وقتی بهلول به خانه آمد و سراغ کباب را گرفت ، زن گفت: من در حال درست کردن آتش بودم که گربه آمد و تمام گوشت ها را برد و خورد!!
بهلول بدون درنگ رفت ، گربه را که در گوشه حیات نشسته بود گرفت : ترازویی آورد و گربه را وزن کرد. وزن گربه درست یک من ( سه کیلو ) بود. بهلول با عصبانیت رو به زنش کرد و گفت :
اگر این گربه است پس گوشت کجاست؟
و اگر این گوشت است پس گربه کجاست؟؟؟
ادامه نوشته