حکایت
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که
متوجه شودجلونمازش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:
هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟
مجنون به خود آمد و گفت:
من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي
چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم ؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰ ساعت 22:30 توسط شیرمحمد باعقیده
|
ضمن خوش آمدگویی به کاربران محترم سعی دارم در وبلاگم انواع نمونه سوالات آزمونهای کتب جدیدالتالیف ادبیات راهنمایی وخلاصه ای از خبر های شهرم -ایران وجهان وهمچنین گزیده ای از اشعار وحکایات زیبای ادبیات ایران وجهان را قرار دهم .از راهنماییهای ارزشمندتان بی نصیبمان نگذارید با تشکر- باعقیده -سبز باشید