روزی در مجلس «ابوسعید ابو الخیر» با یارانش نشسته بود ودر باره ی انسان خوب و شایسته صحبت می کردند .

یکی از یارانش گفت:فلان کس بر روی آب راه می رود

شیخ گفت :سهل است .چون قور باغه و گنجشک  نیز روی آب راه می روند.

دیگری گفت :فلان کس بر هوا می پرد !

شیخ گفت :زنبور و مگس نیز در هوا می پرند

فرد دیگری گفت :فلان کس در لحظه ای از شهری به شهر دیگر می رود

شیخ گفت :شیطان نیز دریک نفس از مشرق به مغرب می رود

شیخ لحظه ای به اندیشه نشست و گفت :

« این چنین چیزها را قدر و قیمتی نیست،مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق دادو ستد کند و با

آنان در آمیزد ،اما در یک لحظه از یاد خدا غافل نباشد

و یاران شیخ گفتند :« به راستی چنین است »